دنیای کوچیک من !!!

به بوی کباب حساسیت داشت

وقتی بوی کباب به مشامش می رسید حالش خیلی بد میشد

هر موقع می رفتیم توی شهر قدم بزنیم یکی از بچه ها جلوتر می رفت

می خواست اگه بوی کباب اومد ، بهمون خبر بده تا نذاریم به مشام حاجی برسه

یه بار اصرار کردم که چرا به بوی کباب حساسیت داری؟!

 

گفت: اگه توی میدون مین بودی و چاشنی مین فسفری عمل می کرد

اونوقت دوستت مین رو زیر شکمش می گرفت و ذره ذره آب میشد

حتی داد هم نمیزد تا عملیات لو نره و بچه ها قتل عام نشن

اگه از این ماجرا فقط بوی گوشت کباب شده ی دوستت به مشامت می رسید

اونوقت به بوی کباب حساس نمیشدی ؟!

 


برچسب‌ها: بوی کباب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:30 توسط Amir Hossein|

ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻥ ﻭ ﺑﻪ ﭘﯿﺎﻡ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺪﻩ
ﮐﺠﺎﯾﯽ؟
ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺷﺪﻡ ...
ﮐﺎﻓﯿﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ !
ﺑﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ، ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﻼﯾﻨﻪ ﭼﺖ ﻧﮑﻦ
ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺕ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺸﺪ،
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﯾﻬﻮﯾﯽ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺮﻭ
ﺍﮔﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻨﺖ ﭘﯿﺸﺖ ﻣﯿﻤﻮﻧﺪﻥ،
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻩ، ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﺕ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ،
ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻭﺧﺘﺖ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻧﺪﻩ، ﺗﻮ ﺑﺎﺯﯾﭽﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺁﺳﻮﻧﯽ ﺁﺷﺘﯽ ﻧﮑﻦ، ﭼﻮﻥ ﺍﻭﻥ ﻣﻘﺼﺮﻩ ﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ
ﺍﮔﺮ ﻗﺪﺭﺗﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺖ ﺩﺭ ﺣﻘﺖ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ

ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺳﺨﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﻠﺒﯽ ﻗﻮﯼ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻗﻮﯼﺗﺮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺸﻨﻮ؛
ﺗﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﻧﻔﺴﺖ ﻋﺰﺕ ﻣﯿﺒﺨﺸﯽ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺘﺖ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﻮ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﺑﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﺑﮕﯽ ﺑﺎﺯ ﺁﯾﺪ ...
همیشه‌ همینه‌ داستان‌ ماها!!
من‌ فهمیدم‌ که‌ از این‌ به‌ بعد‌ کلمه‌ی دوستت دارم و جلو هیشکی‌ نگم! چون اگه‌ یکی‌ بدونه خیلی‌ دوسش داری میشکونتت آره!!
پس یادت‌ نره‌ به‌ هرکسی‌ .نگو دوستت دارم...

 

نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:4 توسط Amir Hossein|

چهار شمع به آرامی می سوختند. در محیط آرام و لطیف و بیصدا.اولی گفت:من صلح هستم!
دیگر هیچکس نمی تواند مرا روشن نگهدارد معتقدم که بزودی خاموش خواهم شد. همین را گفت و شعله اش بسرعت کم شد و کاملا“ خاموش شد.
دومی گفت:
من ایمان هستم!
اغلب مردم دیگر نیازی به بودن من حس نمی کنند از اینرو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن بمانم
نسیمی به آرامی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با اندوه گفت:
من عشق هستم!
من آنقدرقوی نیستم که بتوانم روشن بمانم.
مردم مرا کنارگذاشته اند و اهمیت مرا نمی دانند.
حتی فراموش کرده اند چگونه به نزدیکترین کسانشان عشق بورزند.
و بیش از این صبر نکرد و خاموش شد.
ناگهان....
کودکی وارد اتاق شد و دید یک شمع بیشتر روشن نیست وباقی
خاموشند.
”چرا شما هانمی سوزید؟
قرار بود شما تا آخردنیا روشن بمانید“
کودک این را گفت و شروع به گریه کردن.
دراین حین شمع چهارم گفت:
”نترس تازمانیکه من روشنم ما می توانیم شمعهای دیگر راروشن کنیم.
"چون من امیدم"
کودک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد .
شعله های امیدتان هیچگاه خاموش نگردد

 

 


برچسب‌ها: عشقولانه, باحال
نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:58 توسط Amir Hossein|

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﮐﻔﺶ ﻗﺸﻨﮓ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻨﮓ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﺧﺮﯾﺪﻣﺶ !!
ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ،ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...!
ﻣﺪﺗﻬﺎ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩ .
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻣﺴﯿﺮﺍﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻤﺶ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﭘﺎﻫﺎﻣﻮ ﺯﺧﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ
ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ...
ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ،
ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ !
ﺍﻣﯿﺪ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺟﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺑﯽ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﻮﺩ .
ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﺳﺎﯾﺰ ﭘﺎﯼ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ
ﺩﺭﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻤﺶ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ !
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﮐﻔﺶ ﻫﯿﭽﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻧﻤﻮﻧﺪ ﺟﺰ
ﺯﺧﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ...
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭﻧﺪ !
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﺸﻮﻥ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﺎﯾﺰ قلبمون ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﻥ......
ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ هﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘشون ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشی
ﺁﺧﺮﺵ ﻓﻘﻂ ﺯﺧﻤﺎﺷﻮﻥ ﺑﺠﺎ ﻣﯿﻤﻮﻧﻪ....

 


برچسب‌ها: عشقولانه, مطلب باحال
نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:35 توسط Amir Hossein|

آمریکا برف اومده یک متر،

 

بعد مجری تلویزیون ایران میگه :نزول بلاهای آسمانی آمریکا را فلج کرد.

 


تو خوزستان طوفان گرد و خاک بپا شده؛

 

اونوقت مجری تلوزیون ایران میگه:خوزستان باز بوی تربت کربلا گرفت....

 

 


برچسب‌ها: طنز, خنده دار, مطلب طنز, باحال, گزارش اب و هوا
نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:33 توسط Amir Hossein|

 

ﺍﺯ ﺍﻻﻥ ﻭﺍﺳﻪ ﺭﻭﺑﻮﺳﯽ ﻋﯿﺪ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﮔﺮﻓﺘﻢ |:

.............

ﮐﻪ 2 ﺑﺎﺭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻮﺱ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ 3 ﺑﺎﺭ !!

ﻻﻣﺼﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺳﺨﺘﯿﻪﯾﻬﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺳﻪﺗﺎ ﺑﻮﺱ ﮐﻨﯽﻃﺮﻓﻮ

، ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺟﺎ ﺧﺎلی ﻣﯿﺪﻩﻭﺳﻂ ﺟﻤﻊ ضایع ﻣﯿﺸﯽ


برچسب‌ها: رو بوسی عید, عکس طنز, خنده دار, طنز, مطلب باحال
نوشته شده در جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:20 توسط Amir Hossein|

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .


همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد .

 

 پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .


وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .

 آخه ، آخه فردا تولدپدرم هست ... .


- به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...


پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت ...    ...!


- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

 


برچسب‌ها: درد, دو کلام حرف حساب, غمگین
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:54 توسط Amir Hossein|

گاه دلتنگ میشوم..

دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها..

گوشه ای مینشینم و صدای باختن ها,شکستن ها را میشمارم..

نمیدانم..

من کدامین امید را ناامید کردم..

و کدام خواهش را نشنیدم..

و به کدام دلتنگ خندیدم..

که اینگونه دلتنگم.

خدایااااااااااااااااااا

به چه کسی تکیه کنم؟

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:29 توسط Amir Hossein|

رئيس شرکت گفت: "شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و ميتوانيد به غذاخوري شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتيد بخوريد. بنابراين فكر کارکنان ديگر را از سر خود بيرون کنيد.

 آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاري نداشته باشند .
 
چهار هفته بعد رئيس شرکت به آنها سر زد و گفت:مي دانم که شما خيلي سخت کارميکنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. کسي از شما ميداند که چه اتفاقي براي او افتاده است؟

" آدمخوارها اظهار بي اطلاعي کردند."

بعد از اينكه رئيس شرکت رفت ، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد:

"کدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده ؟

يكي از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.

رهبر آدمخوارها گفت: "اي احمق !طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه ها را خورديم و هيچ کس چيزي نفهميد وحالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!

از اين به بعد لطفاً افرادي را که کار ميکنند نخوريد

 


برچسب‌ها: ادم خار ها, مطلب طنز, طنز, باحال, خنده دار
نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:28 توسط Amir Hossein|

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …

آنقدر تمـــــــــیز میخندم

که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …

و من در جیب هـــایــــم

دست های خالـــی ام را فریب دهـــم

که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:23 توسط Amir Hossein|

⇜مَشْتے ⇝

 

گُنده تَر از زَمیــــــــن کِه نیســــتے...

 

☜هستے؟؟؟✓

 

زَمین با هَمِــــــه اوبوهـَــــتِشّ...↺↻

 

زیر پاے مَنه

 

پَسّ بِکـــــــِـشْ کـنِار

 


برچسب‌ها: مشتی
نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:51 توسط Amir Hossein|

اسمش را ميگذاريم : دوست مجازی اما آنسو يك آدم حقيقي نشسته است . . .
خصوصياتش را كه نميتواند مخفي كند . . .
وقتي دلتنگي هايش را مينويسد وقت ميگذارد برايم . . .
وقت ميگذارم برايش . . . نگرانش ميشوم . . . دلتنگش ميشوم . . .
وقتي در صحبت هايم ،‌ به عنوان دوست ياد ميشود . . .
مطمئن ميشوم كه حقيقي ست ، هر چند كنار هم نباشيم . . .
من برايش سلامتي و شادي آرزو دارم هر كجا كه باشد . . .

 


برچسب‌ها: دوست مجازی
نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:21 توسط Amir Hossein|

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند
شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.
روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است....

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما  عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.
در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:
“نه نمی توانم، مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست، من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آن قدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:
“بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آن قدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند، ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
“زمان؟! اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

 


برچسب‌ها: عشقولانه, مطلب قشنگ
نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:14 توسط Amir Hossein|

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

.

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

.

تو نگرانم نشو !!

.

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

.

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

.

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

.

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

.

تو نگرانم نشو !!

.

همه چیز را یاد گرفته ام !

.

یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..

.

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

.

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

.

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

.

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

.

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

.

که چگونه…..!

.

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

 


برچسب‌ها: عاشقانه, مطلب غمگین, مطلب عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:32 توسط Amir Hossein|


برچسب‌ها: انواع رشته ها, طنز, عکس طنز, عکس طنز دخترا, عکس باحال
نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:11 توسط Amir Hossein|


بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟
مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود
خر به افراط زدم ، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود
استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود
مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود
مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود
هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود
رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود

 


برچسب‌ها: طنز, شعر طنز, شعر درس6شعر بی همگان بسر شود, ترول, عکس باحال
نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:7 توسط Amir Hossein|

 


برچسب‌ها: بچه, طنز, عکس طنز, وروجک, جیش
نوشته شده در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:15 توسط Amir Hossein|

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خداهم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .


برچسب‌ها: خدا کریمه, کریم خان زنر, کریم, قلیان
نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:37 توسط Amir Hossein|

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی؟
گفت: فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

گفت: از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی؟
گفت: چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

گفت: اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک؟
گفت: اهل شهر آباد و خوش آباده ام

گفت: خیلی شاد هستی، باده لابد خورده ای
گفت: هم از باده خور بیزارم، هم از باده ام

گفت: از جام وصال نازنینی سرخوشی؟
گفت: از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

گفت: پس شاید قماری کرده ای، پولی برده ای
گفت: من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت: پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای؟
گفت: دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

گفت: آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب؟
گفت: سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

گفت: لابد ثروتی داری و دلشادی به پول؟
گفت: من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

گفت: آیا راستی آهی نداری در بساط؟
گفت: خود پیداست این از وصله ی لباده ام

گفت: گویا کارمند ساده ای یا کارگر؟
گفت: بی کارم ولی از بهر کار آماده ام

گفت: بی کاری و بی پولی؟ پس این شادی ز چیست؟
گفت: یک زن داشتم، اینک طلاقش داده ام!


برچسب‌ها: طلاق, شادی, سجده, شعر, طنز
نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:29 توسط Amir Hossein|

بابام کتابی اس داده:سلام آیا میتوانی نان بخری؟؟
منم جواب دادم: آری پدر اکنون خود را بی درنگ به شاطر خواهم رساند وازاو طلب نان میکنم.پدر چن قرص نان ازشاطر بستانم؟
بعدبابام زنگ زده میگه: کره خر منو مسخره میکنی؟ جرات داری بیا خونه!!!

...................................................................................................................

دقت کردین میری زیربارون دهنتو مث کروکدیل باز میکنی که یه قطره بارون بره تودهنت،نمیره...
حالا داری بایکی صحبت میکنی،یه تف کوچولو ازدهنش میاد بیرون صاف میره تودهنت...

............................................................................................................................

بابام میگه گوشیو بذار بالا سرت، سر ساعت شش بیدارمون کنه

می گم چرا خودت نمی ذاری؟

میگه سرطان زاست…

اینجوری نگا نکنید بچه که بودم بابام خیلی دوسم داشت

............................................................................................

سلامتى دخترى که تو خیابون بنز براش بوق زد ، سرشو انداخت پایین و به راننده گفت : گمشو ، من پسرم ، فقط موهام بلنده ، یکمم زیر ابرو برداشتم !

.......................................................................................

 

دخترا بعد از خرید :

 

الی جون این مانتو چند ؟

۵۵۰ هزار تومن

اوه چه ارزون ……….

پسرا بعد از خرید :

حمید جورابه که خریدی چند ؟

1500 تومن

خاک تو سر گاوت کنن، کردن تو پاچت ، یارو قیافتو دیده بهت انداخته !!


برچسب‌ها: جک, جک93, جک باحال, جک داغ, خنده دار
نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:22 توسط Amir Hossein|

امروز بچه همسایمونو دزدیدن . . .

کصافطای بی وجدان ، در اِزای آزادیش یه صندوق گوجه خواستن …
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خانوادهه دارن با نبود بچشون کنار میان

:'(

 


برچسب‌ها: گوجه, دزدی بچه, طنز
نوشته شده در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:12 توسط Amir Hossein|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت